مجزرة منى متعمدة

مجزرة منى متعمدة

الاعلامي حكم امهز
25\09\2015

مجرزة منى مدبرة وعن سابق اصرار وتصميم
قد يستغرب القارئ هذا العنوان ولكن عند الدخول في ادارة سلطات مملكة الموت ولا مبالاتها حيال الحجاج الفقراء واهتمامها فقط بكبار الشخصيات الدولية الحاجة (رياء وسمعة )، نعرف ان المجرزة كانت مدبرة وربما تستغلها الاجهزة السعودية لاهداف اخرى .
في عودة سريعة الى ما جرى في الحج سابقا نجد ان الاف الحجاج استشهدوا لاسباب مرتبطة بالتقصير والتجاهل والاهمال السعودي لهم ولحاجاتهم.
ففي العام 1990 وحده استشهد 1426 حاجا في مجزرة سببها ( كما ادعت السلطات انذاك) تعطل نظام التهوئة في احد الانفاق المخصص للحجاج. مع العلم انه في كل العالم تكون هناك وسائل احتياطية اخرى في حال تعطلت هكذا انظمة خاصة لحالة مماثلة تتجمع فيها اعداد بشرية مليونية.
وكذلك حصلت مجازر اخرى وحرائق راح ضحيتها خلال العقدين الاخيرين نحو اربعة الاف حاج فضلا عن جرح عشرات الاف الجرحى.
لكن للاسف وبكل صراحة، فانه ... 

واصلوا القرائة بالنقر علی «ادامه مطلب»

ادامه نوشته

شهادت

 

 

عرفات و خلوت با حضرت محبوب... و پرواز در منا...

#در_سرزمین_طف خیلی طول کشید تا مادر مریم را راضی کند.می‌گفت دختر به شهر دور نمی‌دهیم.پولدار بودند و دنیادیده و پسر اما دلداده و فهمیده.نشست پای عشقش.پیام پشت پیام که«نه اینکه مریم‌سادات بدبخت باشه،من خوشبختش کنم ها ولی عشق‌ خب یه چیزیه که خدا به هر‌کسی نمیدَتِش.نذارین حسرتش به دل دوتامون بمونه» و از این‌ حرف‌ها.شاید هم مادر مریم حسودی‌ش‌ می‌شد.خب این زن‌های میانسال،هیچ وقت حرف دلشان را نزدند که.با مانتوی دبیرستان نشستند پای سفره عقد. القصه.امیرعلی قصه ما،بالاخره جایی دلش لرزیده بود.نمی‌شد پا پس بکشد.حرف زد.داد زد.گریه کرد.حتی وقتی آب‌ پاکی ‌را‌ ریختند روی دستش و گفتند پدر دختر باید برود خارج و مریمِ زندگی‌ش هم.دور و‌بری‌ها،‌‌لبالمرصاد،ریختند دوروبرش ‌که خب «مریم نشد بیا یه دختره بهتر».ولی برای خودش عده گذاشت.عده معرفت.گفت سه ماه به هیچ کس نگاه هم نمی‌کنم چه رسد خواستگاری.وسط همین سه ماه بود که مریمش، مریض شد،از اشتها افتاد،وسط‌ مریضی‌ش دل مادر نرم شد نه با پسر که هنوز هم فکر ‌می‌کرد دخترش را ‌گول زده و‌ دزدیده،از ترس اینکه دختر دردانه همه‌چیز تمامش چیزیش شود،رضایت داد و جفت شدند.از ترس اینکه عشقشان را دنیا بدزدد،گفتند عقد حرم ‌شاهچراغ و عروسی هم‌ می‌رویم خانه ‌خدا.چقدر نشستند ژورنال دیدند و‌ سر ‌اینکه سرشونه‌های لباس عروس‌ لخت باشد یا پوشیده،کمرش لخت باشد یا نه، ‌گیپور باشد یا دانتل حرف زدند و مسخره‌بازی.فیلم‌های عروسی می‌دیدند و پشت سر پوست برنزه و دماغ ‌عملی‌ تابلوی عروس و خیلی چیزهای دیگر صفحه می‌گذاشتند و می‌خندیدند. * امیرعلی‌ پایش که رسید کعبه،از خودش بدش آمد.به این فکر می‌کرد چقدر نماز صبح‌هایش قضا شد پای گپ‌های یواشکی‌ش با مریم،چقدر منت کشید از بنده‌های خدا برای مریم‌دار شدن.بعد حساب کرد با خدای خودش چندچند شده.دید نه نماز شبی.نه کار خوب بی‌طمع ثوابی.چقدر در تاریکی گریه کرد برای مریم و‌ چقدر دل خدا شکست که حتی یک نیمه شب برای خدای مریم گریه ‌نکرد.چقدر دستش خالی ‌بود.لبیک ‌روی ‌زبانش نمی‌آمد.گفت عرفات جبران می‌کند.کنار مریمش.شرمنده بود. * ایستاد بالای سر امیرعلی.دلش می‌خواست صورت امیرعلی‌ش را ببوسد ‌ولی مادر ‌وهب نمی‌گذاشت.می‌خواست بی‌تابی کند،ولی ‌قلب‌ صبور زینب نمی‌گذاشت.می‌خواست بیفتد روی تن امیرعلی اما‌ فکر قتلگاه نمی‌گذاشت.با‌ چادر سفید خاکی‌ احرام، مریم،نشست کنار ‌پیکر بی‌جان ‌امیرعلی‌ش توی سردخانه مکه.دست کشید روی شکستگی‌ها ‌و‌ خون‌مردگیهای سینه امیرعلی ولی ‌مادر‌ حسین نمی‌گذاشت.فقط نگاهش کرد. قصه حسین،نمی‌گذارد.همه ما‌ یک‌‌ منا به حسین بدهکاریم. به نقل از صفحه اینستاگرام یکی از دوستان